بخرش

دل خوش سیری چند

بسپار دست خدا

بسپار دست خدا، خودش همه چیز رو درست می کنه!

اگر چرخِ وجودِ من از اين گردش فروماند
 بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند

اگر اين لشکرِ ما را ز چشمِ بد شکست افتد
 به امر شاه لشکرها از آن بالا فروآيد

 اگر بادِ زمستاني کند باغِ مرا ويران
 بهارِ شهريارِ من ز دي انصاف بستاند

شمارِ برگ اگر باشد يکي فرعون جبّاري
 کفِ موسي يکايک را به جايِ خويش بنشاند

مترسان دل، مترسان دل، ز سختي‌هاي اين منزل
 که آبِ چشم؟ حيوان، بُتا، هرگز نميراند

شکسته بسته تازي‌ها، برايِ عشقبازي‌ها
 بگويم هر چه من گويم شهي دارم که بستاند


چو من خود را نمي‌يابم سخن را از کجا يابم؟
 همان شمعي که داد اين را هم او شمعم بگيراند
 مولوی


برچسب‌ها: بسپار دست خدا, خدا همه چیز رو درست می کنه, مولوی, بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:4  توسط یواشکی   | 

باز کردن درب کاپوت 206 و دزدیدن ای سی یو

تو پارکینگ شهروند پسره اومد جلو چشم ما سه سوته درب کاپوت خودرو 206 رو با یک تکه میله کوچیک (خودکار) باز کرد و گفت اگه می خواهیم جلوی این کار رو بگیریم یه وسیله رو ماشین نصب می کنه سی هزار تومن.

جل الخالق. حالا بیا و درستش کن. نصب کنی زورت میاد سی هزار تومن الکی پول بدی. نصب نکنی میان کامپیوتر ماشین یا همون ای سی یو رو می دزدن باید چند صد هزار تومن پیاده شی.

شما راه حلی بلدید به ما هم یاد بدید که هزینه نداشته باشه


برچسب‌ها: باز کردن درب کاپوت 206 و دزدیدن ای سی یو, باز کردن درب کاپوت 206, در کاپوت 206, دزدگیر درب کاپوت 206
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:8  توسط یواشکی   | 

پول رو روی مرده هم که بذاری زنده می شه

می گفت: "سبک که باشی بالا می ری؛ سنگین که باشی ته نشین می شی و بالا نمی ری"

من سکوت کردم اما فکر می کردم که اگر قابل حل شدن باشی جدا نمی مونی؛ به محیطت مزه می دی؛ یه طعم دلنشین و به یاد ماندنی اما گس! می تونی تاثیر گذار باشی. چرا تو خس و خاشاک باشی که محیط تو رو بالا ببره یا چرا شن باشی که تو محیط ته نشین بشی؟ ...


می گفت:" پول رو روی مرده هم که بذاری زنده می شه"

و اینجا من فکر می کردم... اگر ثروتمند بودم آیا می شد زنده اش کنم؟ بهتر بگم... اگر ثروتمند بودیم آیا نمی مرد؟!

دلم براش یه ذره شده. برای بوش. برای حضورش برای صدای نفسش برای صدای پاهاش که روی زمین می کشید و می رفت... دارم می میرم از دوریش


برچسب‌ها: پول رو روی مرده هم که بذاری زنده می شه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:49  توسط یواشکی   | 

چشم خوردم

فکر کنم چشم خوردم. همینطوری حوادث کوچیک و بی اهمیت اما اعصاب خورد کن سرم میاد. درسته که تاثیر زیادی نداره اما می گن مگس هم وقتی میاد تو اتاق نه جای تو رو تنگ می کنه نه غذات رو می خوره و نه خطرناکه ولی دلت رو به هم می زنه وقتت رو می گیره و اعصابت رو به هم می ریزه. حالا شده حکایت ما.

در مورد چشم زخم این مطلب رو دیدم گفتم بذارم اینجا هر وقت رسیدم برگردم بخونم.شما هم بخونید بد نیست:

چشم زخم

چشم های ما اگر حالمان خوب باشد، دروازه ی انتقال انرژی مثبت است و اگر حالمان بد باشد، دروازه ی انتقال انرژی منفی .

و اما چشم زخم چیست ؟؟

وقتی ما از درون حالمان خراب است و از بیرون می خواهیم نشان دهیم حالمان خوب ست، نتیجه چیزی میشود به نام چشم زخم!
انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی من و شما میتواند انرژی اجسام را هم مثبت و منفی کند .

آدم هایی که مثبت هستند (فکر های خوب می کنند – روحیه عالی دارند) انرژی شان مثبت است.
آدم هایی که منفی هستند (روحیه داغونی دارند) انرژی شان منفی است.
چشم های ما دروازه ی انتقال انرژی منفی اند.
هاله های انرژی در دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند ؛ چشم ها و دست ها .

راههای جلوگیری از چشم زخم :

استفاده از سنگ فیروزه و لباسهای آبی رنگ که دافع این اشعه مضر هستند .
سنگ نمک انرژی منفی محیط را جذب میکند ،استفاده از سنگ نمک در منزل و همراه خود توصیه میشود ،همچنین پاشیدن آب نمک در خانه امواج منفی ناشی از چشم زخم را از بین میبرد .
روشن کردن شمع و عود در پاکسازی و دور شدن نیروهای شر مفید است .
دود کردن اسپند
وجود پرنده و گل تا 90% چشمهای بد را دور میکند . پس در منزلتان گل و گلدان نگه دارید. قناری و کاسکو و مرغ و خروس هم میتواند کارساز باشد!!!
خواندن آیه و ان یکاد نیز می تواند شما را از چشم بد و چشم زخم در امان نگه دارد. ماشالله بگویید. در ضمن اگر تابلوی وان یکاد جلوی درب منزلتان آویزان کنید یا اگر شرف شمس به گردن بیاویزید بسیار موثر است.

قرار دادن چراغ سنگ نمک هم می تواند تاثیر خوبی داشته باشد.


برچسب‌ها: چشم زخم, چشم خوردم, انرژی منفی, راههای جلوگیری از چشم زخم, دود کردن اسپند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:51  توسط یواشکی   | 

گاهی دلت

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری

و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت
برچسب‌ها: گاهی دلت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:1  توسط یواشکی   | 

بن بست ها

بن بست ها... بن بست ها... هر کسی که از بن بستی بر می گردد به صورتش نگاه کن! دلت براش می سوزه؟
برچسب‌ها: بن بست ها
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:54  توسط یواشکی   | 

بیا تمام بن بست ها را دوباره برویم

گفت: "بیا تمام بن بست ها را دوباره برویم ... شاید این بار یک دیوار ریخته باشد !"


فکرش را که می کنم می بینم آن قدر احمق هستم که این کار را بکنم. اگر دیواری هم نریخته باشه باید پرواز بیاموزیم؛ چاره ای نیست.


برچسب‌ها: بیا تمام بن بست ها را دوباره برویم, بن بست ها
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:12  توسط یواشکی   | 

وقتی یه بابای قوی داشته باشی

وقتی یه بابای قوی داشته باشی؛ پشتت به کوهه. خیالت جمعه. هر چه قدر هم که سختگیر باشه و فکر کنی کاری برات نمی کنه مثل کوهنوردی می مونی که می ره بالا و زیر پاش محکمه.

وقتی زیر پات سست باشه؛ وقتی پشتت به کوه نباشه هر چه قدر هم که بری بالا دلت می لرزه؛ نگرانی و همه اش به دنبال یک تکیه گاه می گردی. دنبال یه سنگ محکم که گاهی میخ قلابت رو بهش بکوبی و مطمئن باشی نمی افتی. آخ که چه دردیه این درد که تا نکشیده باشی نمی فهمی چی می گم؛ چون تو پشتت به کوه گرمه و نمی فهمی من چی می گم. تنهایی نمی شه رفت بالا. یه جاهایی لازمه جایی باشه که پات رو بهش گیر بدی و بری بالا تر.

وقتی پیر می شی گاهی دوست داری مامانت زنگ بزنه بگه مادر غصه نخور مریض می شی! چه قدر درمانده و تنها شده ام... تو دلم می لرزه... سردمه


برچسب‌ها: وقتی یه بابای قوی داشته باشی, پشتت به کوهه
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:21  توسط یواشکی   | 

از یک جایی به بعد

از یک جایی به بعد . . .
مرض چک کردن موبایلت خوب میشه
حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری

از یک جایی به بعد . . .
... دیگه دوس نداری هیچکس رو
به خلوت خودت راه بدی
حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه

از یک جایی به بعد . . .
وقتی کسی بهت می گه دوست دارم
لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری

از یک جایی به بعد . . .
فقط یه حس داری حس بی تفاوتی
نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی
و نه از دوست نداشتن ها ناراحت

از یک جایی به بعد . . .
توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم
فقط نگاه می کنی


برچسب‌ها: از یک جایی به بعد, بی تفاوت
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:13  توسط یواشکی   | 

کلیدهای میان بر در مرورگرها

دسته زیادی از کلیدهای میان بر وجود دارد که صرف نظر از آنکه شما از کدام مرورگر اینترنت استفاده می کنید، برای تان کارایی خواهد داشت. کاربرانی که از کروم، فایرفاکس، اینترنت اکسپلورر، اپرا و سافاری استفاده می کنند می توانند از این کلیدهای میانبر استفاده کنند. به نظرتان می رسد که به خاطر سپردن این میانبرها سخت است اما باور بفرمایید که اگر مرتب از رایانه استفاده می کنید این کلیدهای میانبر به اندازه ای کارگشا و صرفه جویی در وقت و کار هست که تا استفاده نکنید حرف مرا باور نخواهید داشت. کلیدها دسته بندی شده است و می توانید استفاده کنید.

تب ها

Ctrl+1-8: بین تب ها از شماره ۱ تا ۸ می توانند حرکت کنید.

Ctrl+9: به آخرین تب منتقل می شود.

Ctrl+Tab: به تب کناری (حرکت به سمت راست) منتقل می شوید. Ctrl+Page Up هم همین کار را انجام می دهد ولی در اینترنت اکسپلورر کار نمی کند.

Ctrl+Shift+Tab: به تب کناری (حرکت به سمت چپ) منتقل می شوید. Ctrl+Page Down نیر همین عمل را انجام می دهد ولی در اینترنت اکسپلورر فعال نیست.

Ctrl+W, Ctrl+F4: تبی که در آن هستید را می بندد.

Ctrl+Shift+T:  آخرین تبی که بسته اید را دوباره باز می کند.

Ctrl+T: تب جدید باز می کند.

Ctrl+N: یک صفحه جدید مرورگر باز می کند.

Alt+F4: کل پنجره مرورگر را می بندد. این کلیدها در تمام اپلیکیشن ها موجب بستن اپلیکیشن می شود.

Middle Click a Tab: تب را می بندد.

Ctrl+Left Click, Middle Click: لینک را در تب موجود باز میکند.

Shift+Left Click:  لینک را صفحه جدید مرورگر باز می کند.

Ctrl+Shift+Left Click: لینک را در تب جدید ولی در همان صفحه مرورگر باز می کند.

وبسایت گردی

Alt+Left Arrow, Backspace:  به صفحه قبلی (بک کردن) باز می گردد.

Alt+Right Arrow, Shift+Backspace: به صفحه جلویی (فوروارد کردن) می رود.

F5: صفحه را دوباره بارگذاری (ریلود) می کند.

Ctrl+F5: صفحه را دوباره بارگذاری می کند و کل سایت را از ابتدا دانلود می کند.

Escape: متوقف کردن.

Alt+Home: صفحه خانگی (Home page) را باز میکند.

زوم کردن

Ctrl and +, Ctrl+Mousewheel Up: زوم کردن.

Ctrl and -, Ctrl+Mousewheel Down: زوم اوت کردن.

Ctrl+0:  زوم صفحه را به حالت دیفالت اصلی باز می گرداند.

F11: صفحه را به حالت فول اسکرین می برد.

بالا و پایین کردن صفحه

Space, Page Down: به اندازه یک فریم پایین می رود.

Shift+Space, Page Up: به اندازه یک فریم بالا می رود.

Home: به بالای صفحه می رود.

End: پایین صفحه می رود.

 آدرس بار

Ctrl+L, Alt+D, F6: روی آدرس بار فکوس می کند و می توانید به سرعت روی آدرس بار تایپ کنید.

Ctrl+Enter: فقط اسم سایت را روی آدرس بار تایپ کنید سپس با فشار دادن این کلیدها به صورت اتوماتیک www به ابتدای اسم سایت اضافه می شود. برای مثال فقط tebyan را روی آدرس بار بنویسید سپس کلیدهای گفته شده را فشار دهید، عبارت به شکل www.tebyan.com تبدیل می شود.

Alt+Enter: آدرس سایت نوشته شده در آدرس بار فعلی را در تب جدیدی باز می کند.

جستجو

Ctrl+K, Ctrl+E: روی آدرس بار فکوس می کند و با تایپ عبارتی که میخواهید سرچ کنید به صورت خودکار در موتور جستجویی که مرورگر به آن متصل است عمل سرچ را انجام می دهد. مثلا اگر از کروم استفاده می کنید با تایپ واژه tebyan در آدرس بار، شروع به سرچ در موتور جستجوی گوگل می کند. اگر از اینترنت اکسپلورر استفاده می کنید باید بدانید که Ctrl+K در آن فعال نیست و باید از Ctrl+E استفاده کنید.

Alt+Enter: مانند بالا عمل می کند فقط عبارت تایپ شده در آدرس بار را در تب جدیدی جستجو می کند.

Ctrl+F, F3: گزینه سرچ درون صفحه را فعال می کند.

Ctrl+G, F3: کلمه بعدی که در صفحه جستجو کردیم را پیدا می کند.

Ctrl+Shift+G, Shift+F3: گزینه قبلی که در صفحه جستجو کردیم را پیدا می کند.

جستجوهای پیشین و صفحات مهم Ctrl+H: صفحه جستجوی پیشین مرورگر را باز می کند.

Ctrl+J: صفحه دانلود مرورگر را باز می کند.

Ctrl+D: صفحه فعلی را بوک مارک می کند.

Ctrl+Shift+Del: صفحه مربوط به پاک کردن تاریخچه مرورگر را باز می کند.

دستورالعمل های دیگر Ctrl+P: صفحه فعلی را پرینت می گیرد.

Ctrl+S: صفحه فعلی را ذخیره می کند.

Ctrl+O: صفحه باز کردن فایل از کامپیوترتان را باز می کند.

Ctrl+U: سورس کد صفحه فعلی را باز می کند. در IE فعال نیست.

F12: ابزار توسعه دهنگان وب را باز می کند.

مطلب برگرفته از ایران ویج/www.gogoli.ir است


برچسب‌ها: کلیدهای میان بر در کامپیوتر, کلید های میانبر, ترکیب های میانبر صفحه کلید, میانبر, کلیدهای میانبر
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:13  توسط یواشکی   | 

زندگی سگی

بهتر است کمی مادر خودم شوم و فرزند خودم شوم و دست خودم را بگیرم و به خودم محبت کنم!!! گاهی اوقات دلم می خواهد سگ یا گربه ی یک نفر باشم که مرا خیلی دوست داشته باشد. من لم بدهم جلوی بخاری و او برود سر کار و عصر برگردد ببیند من دارم تلویزیون تماشا می کنم تازه کلی هم ذوق کند!! نهایتا می روم دم در و روزنامه را برایش می آورم درست مثل فیلم های کارتون!!!

به نظرم ما زندگیمون بیشتر شبیه آن چیزی است که به آن "زندگی سگی" می گویند!!!



برچسب‌ها: زندگی سگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 2:51  توسط یواشکی   | 

خداشناس

هیچ وقت تو زندگیم در نمونده ام. همیشه در کناره ی پرتگاه عبور کرده ام ولی نیفتاده ام. همین در دغدغه و اضطراب بودن بوده که همیشه آزارم داده. دوست داشتم احساس امنیت کنم. احساس گرما کنم. خیالم راحت باشه. پشتم گرم باشه. دوست نداشتم که یک نیروی ماورایی مواظبم باشه. دوست داشتم والدینی داشته باشم که آغوش گرمشون حمایتگرم باشه. دوست داشتم پارتیم یک وزیر باشه نه خدایی که اون بالاست. دوست داشتم تو یک کولونی زندگی کنم. یک زندگی جمعی. مثل زنبور عسل. منم قاتی بقیه باشم. راه رفتن در کناره ی یک پرتگاه خیلی سخته. راه رفتن تنهایی خیلی سخته. هر چه قدر هم که بدونی یک نیرویی هست و یک خدایی هست که محافظتت می کنه باز هم یک روزایی هست که درکم پایینه؛ شعورم کمه. دوست دارم یکی با صدای بلند باهام حرف بزنه. دوست دارم اگه قهرمان داستان ایمان هستم نگاه کنم ببینم یکی اونجا ایستاده اون پایین و میگه؛ با صدای بلند می گه: "بپر نترس! من اینجام! مواظبتم. چیزی نمی شه . بپر!"

دیگه از شنیدن نداهای آسمانی و خواب دیدن خسته شدم. خدایا نمی شه چند تا از اون بندگان خوبت رو بفرستی دور و بر ما هوامون رو داشته باشند و پارتیمون شن؟ از اونا که وقتی بگم فامیلمن یا آشنامن گلوی طرف مقابل خشک شه و به زود آب دهنش رو قورت بده!! از اونا که پوز این آشغالا که نشستن و کاری نمی کنند و ادعاشون می شه بشه باهاشون زد. قربونت برم اینا که تو رو نمی شناسن!! خدا یا اینا اگه خداشناس بودن که کارشون این نبود حال و روز ما هم این نبود!

داستان ایمان

کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس،
تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !
ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟

- نجاتم بده خدای من!
- آیا به من ایمان داری؟
- آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام
- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!
کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم.
خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟
کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت... 


برچسب‌ها: خداشناس, خدایا, خدا, هداهای آسمانی, داستان ایمان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت 10:23  توسط یواشکی   | 

نمی صرفه

امروز فرزندم عکس های دوران دبیرستان مرا دید. از من پرسید :"اگه چه قدر پول به تو بدهند حاضری به آن دوران برگردی؟" من بهت زده نگاهش می کردم و او رقم را بالا می برد! دو میلیون؛ سه میلیون؛... پریدم وسط حرفش و گفتم: "چی می گی؟ من حاضرم همین قدر بپردازم و به آن دوران برگردم!" او گفت:"نه! اشتباه نکن. شرایط تحصیل مثل الان بود و بچه ها مثل بچه های الان بودندو..." کمی مکث کردم و گفتم باید در باره اش بیشتر فکر کنم...

نمی صرفه!!!



برچسب‌ها: نمی صرفه
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 8:49  توسط یواشکی   | 

بازی زندگی

بعضی ها این هنر رو دارند که یک بازی باخته رو به برد تبدیل کنند. حتی می تونن از وسط بازی وارد شن و تلاش خودشون رو بکنند. اما بعضی ها دوست دارند از اول شروع کنند. حتی اگه یک کلمه رو اشتباه نوشته اند ورق را از دفتر می کنند و دوباره یک برگه سفید شروع می کنند به نوشتن. وسواس دارند. نگرانند. هی می گن خراب شد دوباره از اول! این ها همونان که هرگز به آخرش نمی رسند ودائم در حال مسیر عوض کردن و از نو شروع کردن هستند. همیشه از بچگی خود گله دارند و تمام دردسر های دنیا را به گردن پدر و مادر خود می اندازند و شرایطی که در آن بزرگ شده اند. همیشه تصورشان این است که خشت اول که کج شد دیگه باید کج بود!!! غافل از این که خیلی ها بازی های باخته رو به برد تبدیل کرده اند تو زندگیشون.

من هم از همون آدمام. می گم ای کاش بازی زندگیم رو می شد دوباره از اول شروع کنم!!! این بی انصافیه. من قواعد بازی رو نمی دونستم و کسی هم به من نگفت!!!!


برچسب‌ها: بازی زندگی, قواعد بازی زندگی, زندگی, بازی
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ساعت 20:4  توسط یواشکی   | 

در حسرت روزای بهاری بق کرده قناری

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا؛ قبل از هر فریادی لازم است

سرما زده و سوزه و پاییز فراری
در حسرت روزهای بهاری بق کرده قناری
اجاق خونه می سوزه و سرده ببین سرما چه کرده !
ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده
یخ بسته گل گلدونا انگار
طوفان طبیعت رو ببین کرده چه بیداد
برگی دیگه نیست روی درختها سرماست فقط میون حرفا
هر چی که بوده توی طبیعت قایم کرده یکی میون برفا
در حسرت روزهای بهاری بق کرده قناری
در حسرت روزهای بهاری بق کرده قناری

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوهایم هیچ ننوشتم. من زمقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم . تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم. من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت . بهارم رفت . عشقم مرد . یادم رفت

::مسعود فردمنش::

::حادثه::

این ترانه را سیاوش قمیشی اجرا کرده است


برچسب‌ها: در حسرت روزای بهاری بق کرده قناری, مسعود فردمنش, قناری, سیاوش قمیشی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 9:25  توسط یواشکی   | 

راز موفقیت در زندگی

اگر فروشنده هستید با همه مثل یک مشتری بزرگ و ثروتمند رفتار کنید.


اگر معلم هستید با شاگردتان مثل یک دانشمند کوچولو رفتار کنید.


اگر مادر یا پدر هستید فرزندتان را یک آفریده ی مقدس بدانید...

کسی چه می داند؟!!


برچسب‌ها: راز موفقیت در زندگی, راز موفقیت, مشتری بزرگ و ثروتمند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:15  توسط یواشکی   | 

زندگی مگسی

دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام می گشت، جنازه اش را روی
میز کارم پیدا کردم.

یک هفته بود که با هم زندگی می کردیم. شبها که دیر می خوابیدم، تا آخرین دقیقه
ها دور سرم می چرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم
نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.

در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای
معمولی حدود ۷ تا ۲۱ روز است.

با خودم... شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا
شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد.
به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.

غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر میکرده
«دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و
شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به
مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!

شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.

من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم
رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.

شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و
میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده
ایم.

شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده
اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.

شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف
ها گفته و شنیده باشند.

شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.

مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید
اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند…

مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته
بود. تو گویی که فکر میکرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از
ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست…

بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:

کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.

کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.

کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی،
صرف نمیکردی.

کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی
این میز، متوقف شوی.

آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:

عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم
بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در
خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.

نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را میگردم و به خاطر خواهم
سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.

بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد…

نویسنده ناشناس


برچسب‌ها: زندگی مگسی
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 9:5  توسط یواشکی   | 

زندگی مگسی

دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام می گشت، جنازه اش را روی
میز کارم پیدا کردم.

یک هفته بود که با هم زندگی می کردیم. شبها که دیر می خوابیدم، تا آخرین دقیقه
ها دور سرم می چرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم
نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.

در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای
معمولی حدود ۷ تا ۲۱ روز است.

با خودم... شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا
شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد.
به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.

غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر میکرده
«دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و
شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به
مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!

شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.

من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم
رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.

شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و
میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده
ایم.

شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده
اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.

شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف
ها گفته و شنیده باشند.

شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.

مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید
اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند…

مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته
بود. تو گویی که فکر میکرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از
ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست…

بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:

کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.

کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.

کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی،
صرف نمیکردی.

کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی
این میز، متوقف شوی.

آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:

عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم
بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در
خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.

نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را میگردم و به خاطر خواهم
سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.

بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد…

نویسنده ناشناس


برچسب‌ها: زندگی مگسی
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 9:5  توسط یواشکی   | 

مکالمه با شیطان


به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز»


برچسب‌ها: مکالمه با شیطان
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:58  توسط یواشکی   | 

حکایت مردی که نه می گفت

حکایت مردی که نه می گفت

بود در کشور افسانه کسی
شهره در نه گفتن
نام می خواهی ؟ نه
کام می جویی ؟ نه
تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر ؟ نه
تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ نه
مذهب ما را می دانی ؟ نه
خط ما می خوانی ایا ؟ نه
نه ‚به هر بانگ که بر پا می شد
نه ‚به هر سر که فرو می آمد
نه ‚به هر جام که بالا می رفت
نه ‚به هر نکته که تحسین می شد
نه ‚به هر سکه که رایج می گشت
روزی ایینه به دستش دادند
می شناسی او را ؟
آه آری خود اوست
می شناسم او را
گفته شد دیوانه است
سنگسارش کردند

شاعر :سیاوش کسرایی


برچسب‌ها: حکایت مردی که نه می گفت, سیاوش کسرایی
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:17  توسط یواشکی   | 

دزد واقعی




"همه افراد حاضر در بانک ، روی زمین دراز بکشید و حرکت نکنید ،حق انتخاب با شماست زیرا پول مال دولت است ولی زندگی به شما تعلق دارد"

همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند

این "شیوه تغییر تفکر" نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن .

هنگامیکه دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که (مدرک لیسانس اداره کردن تجارت داشت) به دزد پیرتر (که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت "برادر بزرگتر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم"

دزد پیرتر با تعجب گفت؛ "تو چقدر احمق هستی، اینهمه پول شمردن زمان بسیار زیادی خواهد برد. امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم"

این را میگویند: "تجربه" اینروز ها، تجربه مهمتر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشیده میشود!

پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند ، مدیر بانک به رییس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید.

اما رییس اش پاسخ داد: "تامل کن! بگذار ما خودان هم 10 میلیون از بانک برای خودمان برداریم و به آن 70 میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیافزاییم"

اینرا میگویند "با موج شنا کردن" پرده پوشی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت !

رییس کل می گوید: "بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود"

اینرا میگویند "کشتن کسالت" شادی شخصی از انجام وظیفه مهمتر می شود.

روز بعد، تلویزیون اعلام میکند 100 میلیون دلار از بانک دزدیده شده است.

دزد ها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند 20 میلیون بیشتر بدست آورند.

دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند: "ما زندگی و جان خودرا گذاشتیم و تنها 20 میلیون گیرمان آمد. اما روسای بانک 80 میلیون را در یک بشکن بدست آوردند. انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اینکه دزد بشود."

اینرا میگویند؛ "دانش به اندازه طلا ارزش دارد"

رییس بانک با خوشحالی میخندید زیرا او در ضرر خودش در سهام را در این بانک دزدی پوشش داده بود.

اینرا میگویند؛ "موقعیت شناسی" جسارت را به خطر ترجیح دادن.

در اینجا کدامیک دزد راستین هستند؟


برچسب‌ها: دزد واقعی
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 8:24  توسط یواشکی   | 

راه نزدیک

"گفت کدام راه نزدیکتر است؟ گفتم به کجا؟

گفت به خلوتگه دوست گفتم تو مگر فاصله ای میبینی بین دل

و آن کس که دلت منزل اوست...."


برچسب‌ها: راه نزدیک
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ساعت 4:22  توسط یواشکی   | 

بازی های دوران کودکی

بازی های دوران کودکی حکمت داشت:

زو تمرین برای روزهای نفس گیر زندگی

الا کلنگ تمرین دیدن بالا و پایین

و سرسره برای این که بدانیم بالا رفتن سخت است و سرخوردن و سقوط بسیار آسان

و گل یا پوچ برای این که در انتخابمان دقت کنیم

و من چون امکان این بازی ها را نداشتم این درس ها را در بزرگسالی آموختم زمانی که بازی در کار نبود!!!


برچسب‌ها: بازی های دوران کودکی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 8:19  توسط یواشکی   | 

سرو صدای زیاد

انشتین می گه:

دو چیز خیلی سر و صدا می کنه؛ یکی خرده پوله و یکی خرده معلوماته!!!


دقیقا همینطوره. دیدید این تازه به پول رسیده ها رو که هی صدای پولشون رو در میارن؟ یا این تازه کتاب دست گرفته های رو که هی اظهار فضل می کنند و تو هر چیزی نظر می دن؟


برچسب‌ها: سر و صدای زیاد, خرده پول
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 8:18  توسط یواشکی   | 

توافق

این روزها آن قدر اخبار و تحیلی و تفسیر های ضد و نقیض در مورد توافق نامه شنیده ام که دیگه دوست ندارم در موردش فکر کنم یا گوش کنم یا بخوانم. می دونید چرا؟ چون من یکی از مردم جوگیری هستم که تحت تاثیر قرار می گیرم و کم کم باورم می شه و جوگیر می شم و می رم طلام رو مفت می فروشم پولش رو می ذارم تو بانک!!!


برچسب‌ها: توافق
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 4:45  توسط یواشکی   | 

موش گیری و قیمت مسکن

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد . جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

فرصت های زندگیت رو مفت از دست نده و طمع نکن؛ هر وقت تونستی دم گاو رو بگیری بپر و بگیر و منتظر نمون. یادم میاد یک بار یکی از آشنایان از پیرمرد ثروتمند و کارکشته ای که در کار ملک و مسکن بود پرسید: حاج آقا ما چه کار کنیم که صاحب خونه بشیم؟ پیرمرد گفت: مسکن مثل موش می مونه همین که تونستی باید بپری دمش رو بگیری نباید صبر کنی تا در موقعیت مناسبی قرار بگیره و ... اون بنده خدا از این تفکر پیروی کرد و منتظر نشد که مسکن ایده ال بخره الان هم بالاخره بعد از سال ها شده یک موش گیر حرفه ای!!
بقیه هنوز در حال طراحی تله موش و خرید مرگ موش هستند و به جایی هم نرسیدند.
به قول شاعر: عاقل به کنار جوی تا پل می جست... دیوانه پا برهنه از آب گذشت!!!

برچسب‌ها: موش گیری و قیمت مسکن, قیمت مسکن, موش گیری
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 8:24  توسط یواشکی   | 

مایل استون

مشکلات تو زندگی ما لازمه وگرنه الکی به خودمون و بقیه گیر می دیم و جا زخم های قدیمی رو انگولک می کنیم تا خون بیفته. هیچ دردی تو دنیا بدتر از بی دردی نیست!!! خدایا ممنونم ازت که این سنگا رو سر راهم می ندازی که یادم نره گاهی هم باید پرید و گاهی هم باید ایستاد و گاهی هم باید دور زد. فقط اینو نمی فهمم که چرا هر چی اتوبانه جلو راه اونایی می ذاری که بهترین ماشینا رو دارن!!!

راستی کسی می دونه مایل استون به فارسی چی می شه؟ سنگ فرسنگ شمار؟ می خواستم یه چیزی بنویسیم رفتم تو فکر معنی این عبارت به فارسی و رشته کلام از دستم در رفت.


برچسب‌ها: مایل استون
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 5:8  توسط یواشکی   | 

افسردگی

دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. دوست دارم یه هو یه پول قلمبه به دستم بیاد بعد بشینم فکر کنم ببینم چی کارش می کنم! اونوقت می خوام بدونم که آیا هنوز افسرده ام یا سرحال میام!!
برچسب‌ها: افسردگی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 10:28  توسط یواشکی   | 

کس نخارد پشت من

زمانی که کارت گیر نیفتاده از دوستانت کمک بخواه و محکشون بزن چون یه وقتایی هست که به امید کسانی هستی و بدجوری این ضرب المثل رو بهت می فهمونن که :

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من


البته می تونی پشتت رو بکشی به تنه ی یک درخت کهنسال یا یک دیوار زبر


برچسب‌ها: کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من, کس نخارد پشت من
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:48  توسط یواشکی   | 

طلا

این روزها ناباورانه به این نمودار نگاه می کنم

24hr Gold

  1286.50 updown-3.00

24 hr gold chart

    

به خودم می گم : چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند!!!

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ساعت 8:33  توسط یواشکی   | 

مطالب قدیمی‌تر