این دیوانگی است ... که

این دیوانگی است ... که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم ... که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم این دیوانگی است ... که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است این دیوانگی است ... که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم این دیوانگی است ... که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم و
به یاد داشته باشیم که همیشه ... شانس های دیگری هم هستند دوستی های دیگری هم هستند عشق های دیگری هم هستند نیروهای دیگری هم هستند و افق های بهتری هم هستند تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ...

دو جمله ی طلایی

اگر این دو جمله را همیشه به خاطر داشته باشم خیلی حالم خوب می شه:

1-  "خیلی از چیزهایی که نگرانشان بودی هرگز اتفاق نیفتاد"

2-" به بزرگی‌ آرزویت نیندیش به بزرگی‌ کسی‌ بیندیش که آرزو‌ها را برآورده می‌کند "


اما افسوس که هر از چند گاهی باید به خودم تلنگری بزنم و یادآوری کنم


درخت گردو

تازگی به این فکر افتاده ام که وقتی گردو کیلویی 40 هزار تومن شده اگه یک درخت کهنسال گردو رو اینطوری تصور کنی بیراه فکر نکردی:

این شانس رو هم نداشتیم که تو یک خانواده کشاورز به دنیا بیاییم و یک درخت گردو به ما به ارث برسه!!! تنها چیزی که به ما یاد داده اند مصرف زدگی هست.

کسی که به کاه نفهمد به کوه هم نمی فهمد

کسی که به کاه نفهمد به کوه هم نمی فهمد

هرگز نفهمیدم و از پیام هایی که سر راهم قرار گرفت استفاده ی لازم رو نبردم. زندگی همیشه فرصت برای جبران می ده. همیشه. اینو فراموش نکن. زندگی مثل همون بازاره. بازاریا و تریدرها می گن بازار نوسان داره و همیشه فرصت جبران رو به تریدر می ده.  مثلا تو سکه رو گرون خریدی می گن زمانی که قیمت نوسان داره باز در کف قیمت می خرید و در اوج می فروشی و به این ترتیب با سودهایی که می کنی جبران ضرر رو می کنی یا قیمت پایین می خری و میانگین قیمت خریدت رو پایین می اری. ولی متاسفانه تو زندگی هم همینه ما همیشه این فرصت هایی که دوباره برای جبران ضرر دست می ده از دست می دیم چون تو حسرت از دست دادن فرصت اولی موندیم و گیج می زنیم. عقل و شعورومون نمی رسه که ضرر رو از هر جا بگیری منفعته یعنی از میزان ضررت کم کن یعنی یک راه اشتباه رو هر چه قدر که رفته باشی برگرد یعنی با کله خر بازی راهی که نمی دونی به کجا می ره در جستجوی سرزمین موعود و شانس و چیزهایی که احتمالش کمه ادامه نده. درسته که شانس هست ولی قمار کردن فرق داره با شانس اوردن. بعضی از ما در کل قماربازیم. زورمون میاد تو زندگیمون تحلیل و برنامه داشته باشیم و باری به هر جهت زندگی می کنیم بعد منتظر شانس هستیم. اینو یادت باشه زندگی همیشه دوباره فرصت برای جبران ضرر به تو می ده. هرگز دنبال این نباش که همون شانسی که از دست دادی گیرت بیاد. اون دیگه بر نمی گرده سعی کن از این بیشتر ضرر نکنی با نشستن و حسرت گذشته رو خوردن و تو توهم بودن!!

استخدام در باغ وحش

جوانی از بیکاری رفت باغ وحش پرسید: استخدام دارید؟ مسئول باغ وحش  گفت: برای استخدام در باغ وحش شرایط خاصی لازم نیست اما شما مدرک تحصیلی چی داری؟ گفت دیپلم! مسئول استخدام در باغ وحش به جوان  گفت یه کاری برات دارم، حقوقش هم خوبه پسره قبول کرد. مسئول گفت : ما در اینجا میمون نداریم میتونی بری توی پوست میمون تو قفس و نقش میمون رو در باغ وحش بازی کنی تا میمون برامون بیاد! چند روزی گذشت یک روز تعطیل که باغ وحش و همچنین جلوی قفس میمون خیلی شلوغ شده بود، پسره توی قفس پشتک وارو میزد از میله ها بالا پائین میرفت و وقتی با استقبال تماشاگران مواجه شد؛ جوگیر شد زیادی رفت بالا از اون طرف افتاد تو قفس شیره! داد زد کمممممممممک شیره افتاد روش دستش رو گذاشت رو دهن میمونه و  گفت، آبرو ریزی نکن من لیسانس دارم..!


تازگی دوست ندارم از خونه برم بیرون. هیچ کس جای خودش نیست.

خدای من و خدای پسر همسایه یکیست

این متن زیبا را خواندم و به دلم نشست. بله خدای ما همه یکی است.

مادرم میگفت : شنیدم پسر همسایه خیلی مومن است. نمازش ترک نمی شود. زیارت عاشورا می خواند. روزه میگرد. مسجد میرود ... خیلی پسر با خداییست ... لحظه ای دلم گرفت ... در دل فریاد زدم باور کنید من هم ایمان دارم ... نماز نمیخوانم ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم میاورد ... دستهای پینه بسته پدرم را دستهای خدا میبینم ... زیارت عاشورا نمیخوانم ولی گریه یتیمی در دلم عاشورا برپا میکند ... نه من روزه نمیگیرم ولی هر روز از آن دخترک فال فروش فالی را میخرم که هیچوقت نمیخوانم ... مسجد من خانه مادربزرگ پیر و تنهایم است که با دیدن من کلی دلش شاد میشود ... خدای من نگاه مهربان دوستی است که در غمها تنهایم نمیگذارد ... برای من تولد هر نوزادی تولد خداست و هر بوسه عاشقانه ای تجلی او ... مادرم ... خدای من و خدای پسر همسایه یکیست ... فقط من جور دیگری او را میشناسم و به او ایمان دارم ... خدای من دوست انسانهاست نه پادشاه آنها

خاکستر ناب

نوشته بود "زندگیت را آنقدر بسوزان که وقتی تمام شد یک خاکستر ناب تحویلت بدهد!!"


برای ما که تو زندگیهامون فقط سوختیم و ساختیم این جمله بسیار زیبا و با معنی است. اگر ممکن است خاکستر ناب را  خاکستر ناب نمی دانم چه خصوصیاتی باید داشته باشد. 


پ.ن: داشتم عبارت سوختیم و ساختیم رو پر رنگ می کردم و فکر می کردم چی رو ساختیم وقتی که سوختیم؟ با شرایط ساختیم؟ این هم اسمش ساختنه؟ با شرایط کنار آمدن نوعی سازندگی است در فرهنگ ما؟؟؟!!!ا

دلیلی برای جنگیدن

دلیلی برای جنگیدن

امپراطور یونان به کورش کبیر گفت: "ما برای شرفمان می جنگیم اما شما برای ثروت می جنگید."

کورش پاسخ داد: "آری؛ هر کس برای نداشته هایش می جنگد!"

پیره روزگار

هر چی می گذره بیشتر دوستت دارم. این چین و چروک های پوستمون یادگاری هایی است که روزگار در طی زندگی مشترکمون حک کرده و هر کدومشون یه دنیا خاطره ی تلخ و شیرینه. خوشحالم که هستی و در کنارمی. امیدوارم هرگز سایه ات از بالای سرم کم نشه!!

ما پیره روزگار شدیم وگرنه هنوز جوان بودیم.




پ.ن:   پیره روزگار اشتباه است و پیر ِ روزگار درست است اما نمی دانم و نمی فهمم چرا این سبک نوشتن در اینترنت معمول شده من هم خواستم مطابق مد حرکت کنم و به جای پیر روزگار نوشتم پیره روزگار!!! اگر کسی اطلاعات بیشتری از این سبک نوشتن داره خوشحال می شم به من هم بگید

کتابهای ناجور یا جور

امروز به مطلبی برخورد کردم که برایم خیلی جالب بود و آن هم متنی بود که در روزنامه شرق از طرف ر.اعتمادی چاپ شده بود. عجیب است. یادم هست که کتابهای ر.اعتمادی چه قدر نافرم به حساب می آمد به این کتابها  می گفتم کتابهای ناجور. یک ضد ارزش بود که کسی ر. اعتمادی بخواند اما حالا که این متن نوشته ی ر.اعتمادی (در ادامه مطلب می گذارمش) را خواندم فکر کردم شاید پشت این کتابهای سطحی و به قول ما ناجور سیاستی و دلیلی بوده. شاید او هم می خواسته گروه خاصی از افراد را به جای ولگردی و هرزگی به سمت کتاب خواندن سوق دهد؛ نمی دانم چرا همیشه به ر.اعتمادی به عنوان یک شخصیت منفور نگاه می کردم و خیلی از این اسم بدم می آمد و چه در دوران نوجوانی که خواندن کتابهای ایشان باب بود و چه بعد از آن هرگز به این جنبه قضیه فکر نکرده بودم! الان که یادم میاید  دختری که کتاب ر. اعتمادی را در اتوبوس دستش بود و می خوند اگه این کتاب نبود شاید آدامسش را باد می کرد می ترکاند یا شاید هر کاری می کرد ولی محال بود کتاب دستش ببینی! الان که یادم میاید از خودم شرمنده می شوم که اینگونه قضاوتش کردم که شاید او هم پشت این نوشته های پوچ و بی معنی با داستان های صحنه دار و به قول ما ناجور سعی داشت مخاطب جذب کند و عده ای را کتابخوان کند بی توجه به این که شاید نوجوانی از سر کنجکاوی سرکی به صفحات کتاب او بزند و تاثیر مخربی روی او بگذارد همانطور که فیلم؛ همانطور که شبکه های ماهواره ای... امروز را که می بینم فکر می کنم همانقدر که امروز کنترل نامحسوس جوان و نوجوان سخت است آن زمان هم سخت بود و شاید خیلی از ما شانسی به راه بدی کشیده نشدیم و خدا نگهدارمان بود. امیدوارم خدا همانطور هم نگهدار فرزندان ما و جوان های این مرزو بوم باشد تا بتونن سربلند باشند همانطور که تیم ملی والیبال دیشب غوغا آفریده است. پیروزی مبارکمان باشد

نوشته ر.اعتمادی در سوگ فیمه رحیمی  از روزنامه شرق را در ادامه مطلب بخونید

ادامه نوشته

اندازه ی شما چه قدر است؟

مرد فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت. آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید...روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند ! هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت : دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما که ترازویی نداریم. ما یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم. یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!!!

اندازه ی شما چه قدر است؟

سرمایه گذاری روی طلا

امروز تو رادیو اقتصاد یارو می گفت هیچ جای دنیا از طلا به عنوان پس انداز و سرمایه گذاری استفاده نمی کنن!!! فکر کنم منظورش دالر بود نه طلا. عزیزان اگه دارید نفروشید چون این پایین اومدن توجیحی نداره و بیشتر کلک به نظر میاد البته مردم همیشه در صحنه ما که همونان که برای دیدن آرم کوکاکولا در یک ساعت معین به ماه خیره می شن ... به بازار هجوم می آریم و بباعث ریزش واقعیش می شیم. ما هستیم که قیمت طلا رو کشیدیم پایین. جرقه اولش با دولت بود بقیه اش کار ما بود... از همه جالب تر تو همون رادیو اقتصاد همون یارو می گفت سکه غیر بانکی نداریم و وقتی می گن غیر بانکی یعنی که نو نیست و چند دست خرید و فروش شده است!!!! جل الخالق... نمردیم و چیزای تازه از این رادیو اقتصاد یاد گرفتیم

خرها

خرها زیاد هم خر نیستند
بلکه موجودات وظیفه شناس خجالتی هستند که ” نه ” گفتن را نیاموخته اند