زندگینامه پرویز پرستویی

گفتگو با پرویز پرستویی؛ بازیگری از جنس درد

من پرویز پرستویی هستم؛ متولد 1334. 3سال بعد از تولدم بود كه خانواده‌مان، از روستا به تهران آمدند. وقتی به تهران آمدیم به دروازه غار رفتیم؛ جنوب شهر. تا سال 48 آنجا بودیم؛ خانه قمرخانم، از این خانه‌های كندویی و كارگری. مستأجر بودیم. وضعیت‌مان خوب نبود. سختی می‌كشیدیم. مادرمان، بیشتر از همه سختی می‌كشید. پدرم دستفروش بود. از همین بلوری‌های اینجا، جنس‌های بلوری می‌گرفت و می‌رفت كرج. با درشكه می‌برد آنجا. آنجا هم كارتن را روی سرش می‌گذاشت و بلور می‌فروخت. هر روز این كار را می‌كرد تا اینكه یك روز مادرم، به پدرم گفت: «نمی‌خواهد بروی سركار.» بعد از مدتی، فهمیدیم كه مادر، پولدار شده است. قرار بود برویم خانه بخریم. اما با كدام پول؟ مادر پس‌انداز كرده بود، 11هزار تومان. از همان پول‌های خرجی كه پدرم می‌داد. هیچ كدام‌مان خبردار نشدیم. آمدیم ته یكی از كوچه‌های خیابان عباسی و خزانه بخارایی، نرسیده به ترمینال، خانه‌ای گرفتیم 2 طبقه که 5 اتاق داشت. هیچ‌كس از این كار مادر خبردار نشده بود، همه پول‌ها را بدون اینكه كسی خبردار شود، در متكا قایم می‌كرد. این‌جوری بود كه ما خانه‌دار شدیم...

اگر علاقه دارید متن کامل را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید
ادامه نوشته

افراد موفق با ما چه فرقی دارند؟

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .

فکر می کنید آن مرد موفق چه کرد؟!

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت !
اما امیدم نسوخته است !
فردا شروع به کار خواهم کرد!
حالا متوجه می شویم که: افراد موفق با ما چه فرقی دارند؟!

زود قضاوت کردید؟

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.. مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟ زود قضاوت کردید؟ مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم. وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟زود قضاوت کردید؟ مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ... وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟ زود قضاوت کردید؟ مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ... وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟ باز هم زود قضاوت کردید؟؟؟؟

ما که را گول زدیم؟


بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم

بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم

و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم

ما به هر دیواری
آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم
یک نفر با ماهست

ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست!

بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود

ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم

بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم
از بیان غم خود
و تصور کردیم
که شهامت داریم

ما حقیقت ها را
زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم
که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای
حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم
ما که را گول زدیم ؟!
 

صبح به خیر خدا جان

انتخاب با شماست ،

می توانید بگوئید : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئید : خدا به خیر کنه ! صبح شده . .


شما از کدام دسته هستید؟

تنها کسی که می تونه نجاتت بده خودت هستی

تنها کسی که می تونه نجاتت بده خودت هستی

این صف جهت نداره

روزگار غریبی است. همکلاسی های قدیمی را که می بینی متوجه می شوی که آنهایی که در کلاس عقب تر از همه بودند در این روزگار جلوتر از همه افتاده اند. صف ها در زندگی سروته  می شود. شاگرد آخر ها جلوی صف و شاگر اول ها انتهای صف هستند! آنها که کم تر راه رفته اند جلو می افتند و آنها که بیشتر اما...کجای کارند؟ زندگی میانبر ندارد اما بعضی ها سوار بر تله کابین والدین شده اند و در آسمان ها در حال پروازند...

هنوز هم مرددی؛ صف از کدام طرف بود؟ برنده چه کسی بود؟ کسی که در دو ماراتون به خط پایان رسید و با انفجاری پاهایش را از دست داد؟ برنده بازنده است؟ یا بازنده برنده؟ نمی دانم.حالم خیلی بد است.

خدایا من بنده ی خاص  هستم آیا؟ آیا جام های مرا عمدا می شکنی؟

اگر بر من نبودش هیچ میلی/چرا جام مرا بشکست لیلی

خسته ام دوست داشتم به آسمان بروم روی ابرها بخوابم  و کمی استراحت کنم!  از نزدیکتر مواظبم بودی!

آموزش بازاریابی

دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری الله... مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول میانداختند. کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب دارد پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت الله چیزی نمی دهد. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است. پس مردم به تو که الله گذاشتی پول نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد. در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به اون یکی پول میدهند نه تو. گدای پشت الله بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "اسدالله" نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟ مراقب باشید به خاطر لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیاندازید، یا رای تان را در صندوق دیگری نیاندازید !

آموزش بازاریابی مهمترین اصل در موفقیت است. شما وقتی بازاریاب خوبی باشی می تونی حرفت؛ عقیده ات؛نظرت؛ راه حلت رو به طرف مقابل بقبولانی. همیشه پای فروش در میان نیست. شما ممکنه بخواهی همسرت یا  فرزندت رو متقاعد کنی. بازاریاب که باشی تو زندگی موفقی. بازاریاب خوبی که باشی  حتی اگه یه سیاستمدار هم باشی لازم نیست بری رای بخری می تونی با شگرد های بازاریابی کاری کنی که خودشون بیان التماست کنن که کاندید شی بعد هم بیان با التماس بهت رای بدن!ا

ما همیشه با شنیدن عبارت بازاریابی به مارکت و بازار و سرمایه فکر می کنیم هرگز به این نمی اندیشیم که همه زندگی ما معامله است و باید بازاریاب های خوبی باشیم. حتی اگه دعا هم می کنیم باید از ته دلمون باشه که مقبول بیفته و استجابت بشه. نمازمون هم همینطور.

سوالات امتحان ترم

اگر به دنبال سوالات امتحان ترم هستید از من نپرسید زیرا:

پیراهن قرمز

شما با شنیدن عبارت "پیراهن قرمز" چه چیزی به ذهنتان می آید؟

یاقوت زن قرمز پوشی که سالها در میدان فردوسی منتظر عشقش سر قرار حاضر می شد؟

آدمهای جلفی که پیراهن قرمز می پوشند تا بیشتر جلوه کنند؟

تیم پرسپولیس؟

یه دختر بچه کوچولو که یک بستنی قیفی به دست داره؟

آیا ممکنه یاد ناخدای کشتی هم بیفتید؟

خواهش می کنم ادامه مطلب را مطالعه کنید خالی از لطف نیست

ادامه نوشته

دوره دوره ی لاشخوراست

شیری را دیدند که از شدت گرسنگی دستان خود را می لیسد. گفتند ای سلطان مگر شکار نمی روی؟ گفت: پنجه تیز دگر چاره ساز نیست. روزگار روزگار دیگری است. لاشخور روباهی شده ام که فریبکارانه شکار می کند.

برا همینه که می گم دوره دوره ی لاشخوراست

بوق سگ

از صبح تا "بوق سگ" می دویم تا بلکه به جایی برسیم... هر چه بیشتر می دویم "جایی" از ما دورتر می شود...

فکر نکن "جایی" چیز غریب و دست نیافتنی ای هست. "جایی" یعنی آرامش. یعنی نگران فردا نبودن. یعنی زندگی بدون حوادث غیر مترقبه. یعنی این که قیمت ها با یک روال منطقی اضافه بشه. یعنی امنیت شغلی و اجتماعی


بیخیال. می دونی بوق سگ یعنی چه؟ اگه نمی دونی ادامه مطلب رو بخون.

ادامه نوشته

اندازه ی شما چه قدر است؟

مرد فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت. آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید...روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند ! هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت : دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما که ترازویی نداریم. ما یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم. یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!!!

اندازه ی شما چه قدر است؟ آیا تا به حال به این سوال اندیشیده اید؟

آخرین برگ سفرنامه ی باران


آخرین برگ سفرنامه ی باران
این است:
که زمین چرکین است.

شفیعی کدکنی

ندای  درونتان

باز هم تاکید می کنم: ندای درونتان را دست کم نگیرید