من اما تنها هستم اما این وضع رو دوست ندارم و هیچ مایه ی مباهات و افتخارم نیست ولی وقتی وارد جمع ها می شم اعصابم به هم می ریزه. تحمل ندارم در مورد بفرمایید شام و حریم سلطان و اکادمی آن کثافت (از قضا خودم از بچگی تا همین چند وقت پیش از علاقمندان سرسخت خانم گوگوش بوده ام) صحبت کنند و بگم من هیچکدام را تماشا نمی کنم و علاقه ام کانال هایی مثل یورونیوز یا آی فیلم وطنی  هست! تعجب می کنند وقتی می فهمند هنوز هم تلویزیون قدیمی داریم و برامون هم مهم نیست که ال سی دی بگیریم! چون چیزی که ما بیشتر بهش توجه داریم صدای تلویزیون هست و نه تصویرش. در این جمع ها  احساس می کنم یه عده مفت خور و مغز خالی نشسته اند و حس می کنند نبض اقتصاد و سیاست مملکت در دستان آنهاست. بچه ها را فرستاده اند آن طرف  و خودشان در نوبت کارت سبز اقامت هستند و دل به حال ما می سوزانند!

دلم می خواهد بگویم: عزیزان شما بودید که ..دید به این مملکت و مفت خوردید و گشتید و به اسم کار تولیدی ثروت های زحمت کشی پدران را به باد دادید و به برکت تورم زمین ها و املاکتان آن قدر قیمت پیدا کرد که هزینه عیاشی خودتان و فرزندانتان را فراهم کند و بعد هم بگویید اینها بدند و تقصیر اینهاست و فلنگ را ببندید و قبل از این که گندی که به زندگی شخصیتان زده اید و بچه هایی که فردا معلوم نیست اینجا از کدام کلانتری یا عشرتکده باید جمع و جور می کردید آبرویتان را به باد دهند به بهانه تحصیل یا موقعیت های بهتر رد کنید آن طرف! 

گاهی که این فکر ها به سرم هجوم می آورد تصورم این است که حسادت می کنم. خودم را سرزنش می کنم. از خودم بازخواست می کنم. به خودم می گم یواشکی جان تو نرسیدی حالا حسودی می کنی؟ تو وقت نداری تلویزیون ببینی حرصت در میاد؟!

حرف دل من اینکه که طرفدار اینها هستم چون باعث شدند خیلی از لاشخور ها از این مملکت برن یا به قول خودشون مهاجرت کنند! کسانی که دلشان به حال نه مردم و نه مملکت نمی تپد و فقط ادای دلسوزی در می آوردند. روی سخنم به استثناها نیست. به دانشمندانی که اینجا فرصتی برای پیشرفت نداشتند نیست. روی سخنم با کسانی است که اینجا آن قدر دست از پا دراز تر بودند که حتی دو کلمه زبان انگلیسی یاد نگرفتند و فقط به فکر رفتن بودند. رفتند که آنجا را نیز آباد کنند!!!

ولی ته دلم نگرانم که آخرش چی می شه؟ چه قدر تلاش؟ چه قدر کار؟ وقتی دستت به جایی بند نباشه فایده ای نداره. خدایا یک گره ای از کار ما باز کن و یه گشایش اساسی بده که ما هم بتونیم با اونا که دوست داریم معاشرت داشته باشیم؛ بتونیم قاطی عقاب ها پرواز کنیم!!