شما وقتی مانعی سر راهتان قرار می گیرد و یا کسی سنگ جلوی راهتان می اندازد چه می کنید؟

این داستان را بخوانید شاید تاثیری در شما داشته باشد:

در روزگار قدیم، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده اصلی قرار داد.

سپس در گوشه‌ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از

جلوی مسیر بر می‌دارد. برخی از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌های خود به
کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند.

بسياري از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند
كه چرا دستور نداده جاده را باز كنند. امّا هيچيك از آنان كاري به سنگ
نداشتند.
سپس يك مرد روستايي با بار سبزيجات به نزديك سنگ رسيد. بارش را
زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعي كرد كه سنگ را به كنار
جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاي زياد بالاخره موفق شد.

هنگامي كه سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه
دهد متوجه شد كيسه‌اي زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. كيسه را باز كرد
پر از سكه‌هاي طلا بود و يادداشتي از جانب شاه كه اين سكه‌ها مال كسي است
كه سنگ را از جاده كنار بزند.

آن مرد روستايي چيزي را مي‌دانست كه بسياري از ما نمي‌دانيم! 

هر مانعی فرصتی است برای این که وضعیت خود را بهبود ببخشیم


من هم اگر عفل داشتم از کسانی که سنگ جلوی پای من انداخته اند تشکر می کردم و به جای دلسرد شدن راه را با پشت کار  بیشتری ادامه می دادم زیرا مطمئن می شدم که چون راه درست است و دارد به هدف می رسد اینچنین حسادت دشمنان را بر انگیخته است اما افسوس که عقل نداشتم و دلسرد شدم و برگشتم و راه را ادامه ندادم!!!